طنین بلا
طنین،آوای خوش خدا روی زمین!!


سلام سلام

به وبلاگم خوش امدید لطفا نظرات خوبتون رو از من دریغ نکنید مرسی عزیزان منماچ

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:33 بعد از ظهر | چهارشنبه 1 خرداد 1392 توسط مامان ندا

یک هفته ای بود که به بابا نوید میگفتم یکم برنامه کارهات رو منظم کن تا تابستون تموم نشده یه مسافرتی بریم که بنده خدا بابا نوید هم حسابی کارهاش گره خورده بود . روز شنبه بود که بعد از ظهر بابا نوید اومد خونه و گفت وسایل ها رو جمع کن که فردا میریم شمال ...منم !!!! چجوری ؟؟؟؟ با کی ؟؟؟؟ و البته کجا؟؟؟؟!!!

خلاصه ما روز 26 مرداد ماه ظهر به همراه بابایی و مامانی و عمه عفت اینا (عمه بابا نوید ) راهی شمال کشور شدیم و در منطقه ای نزدیک نور مستقر شدیم . کلا اونجا یک شهرک مسکونی بود که در قسمت جنگلی قرار داشت و امکانات تفریحی زیادی هم داشت مثل استخر رو باز ... دوچرخه سواری ... وسایل بازی برای اقایون مثل فوتبال دستی و پینگ پونگ و ... حتی سینما هم داشت و یک چیز خوب این بود که نیازی به اشپزی خانمها نبود خندونک و زمان غذا خوری فقط باید به سلف شهرک میرفتیم و سفارش میدادیم و البته باید بگم که برای شما کوچولو ها هم خیلی خوب بود چون هر طرف که میچرخیدیم وسایل بازی و دوچرخه های کوچولو بود که بتونین سوار بشین و لذت ببرین . و اما محوطه اونجا یک باغ بزرگ و سرسبز ولی بسیار گرم به همراه شبهایی بسیار اروم و لذت بخش برای پیاده روی ....

برنامه ما توی یک هفته ای که اونجا بودیم این بود که بعد از صبحانه ساعت 9 تا 12 استخر بودیم و بعد اینکه نهار میخوردیم و کمی استراحت میکردیم دوباره استخر و دوچرخه و بدنسازی و... در اخر هم که تا زمان شام برسه میرفتیم توی محوطه بازی و یک دل سیر بازی میکردیم که شامل تمام کسانی بود که با ما بودند .

بگم از طنین خوشگلم که اولین روزی که میخواستیم بریم استخر از هُرم گرمای توی استخر خوشت نیومد و نیومدی تو و ما اون روز با هم کلی دوچرخه بازی کردیم و بعدازظهر که رفتیم استخر این بار کمی بهتر شدی و با هم رفتیم توی اب البته شما تیوپ همراهت بود و بعداز کمی شنا کردن و بازی کردن از استخر اونجا خو.شت اومد البته باید بگم که بار اولت نبود که استخر رفتی اما اینبار نمیدونم چرا کمی ناسازگاری کردی . روزهای بعد هم میرفتیم استخر و کم کم با من میومدی قسمت عمیق و با همدیگه شنا میکردیم و چون خلوت بود راحت بودی و نمیدونی چه خوب شنای قورباغه یاد گرفتی و کنار من عرض رو شنا میکردیم و من چه لذتی میبردم از اینکه اینقدر باهوشی و سریع یاد میگیری...

و حالا گلچینی از عکس ها...

 

یک روز رفتیم توی شهر رو گشتیم و برای دیدن غروب افتاب رفتیم لب دریا که هوا بسیار عالی بود ولی ... از اونجایی که طنین کمی به تمیزی حساس هست اصلا پاش رو توی ساحل نگذاشت چه برسه که بره سمت اب دریا !!!؟ توی اون زمانی که ما توی ساحل بودیم طنین خانم پاهاش رو جمع کرده بود و توی بغل من نشسته بود و تکون نمیخورد و تمام مدت به بابا نوید تذکر میداد که وای پاهات کثیف شده و یا اینکه شلوارت خاکی شده و غصه میخورد سوال این هم سندش

 

موقع برگشتن توی جاده چالوس به روستای شهرستانک رفتیم تا از باغ اقا صادق اینا سیب بچینیم و نهار رو هم اونجا باشیم ، طنین و بابا نوید هم به اکتشافات علمی میرسیدن و با هم مشغول بودن حسابی

این گل هم تقدیم شما بینده عزیزمحبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 5:11 بعد از ظهر | يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط مامان ندا

سلام ... سلام

عزیزم من و بابا نوید هر روز برای داشتن دختری مثل شما خدا رو شکر میکنیم .چون تقریبا از تمام همسن و سالهای خودت باهوشتر و عاقلتر هستی و اینها تعاریف مادرانه نیست بلکه همگی سند و مدرک داره . اول اینکه خیلی منظم و مرتب هستی و بعضی مواقع حتی وسایل های ما رو هم جا به جا میکنی . محاله ممکنه که شما از بیرون بیای و کفشهات رو توی جا کفشی نذاری و سریع میای تو اتاقت تا لباس راحتی بپوشی . و یا اینکه اونقدر تمیزی که من به راحتی سوپ رو برات میریزم و شما در کمال تمیزی میل میکنی .

عزیزم خیلی حواست جمعه و وقتی که بهت میگم که طنین این کار بده ،کاملا متوجه میشی و اگر حتی بزرگتری هم اون کار رو انجام بده شما بهش تذکر میدی. البته شیرینی های خدت رو هم داری مثلا اینکه شعر شبها که ما میخوابیم ... اقا پلیسه بیداره ...رو تغییر دادی و با لحجه یزدی میخونی در صورتی که هیچ کس یزدی صحبت نمیکنه (بابا نوید مال یزد هست) و یا اینکه در لحظه یک شعر رو عوض میکنی تا مثلا دل کسی که گوش میده رو بدست بیاری .

دختر نازم تقریبا ماه رمضون بود که از پوشک کردن شما خلاص شدم و باید بگم که اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب با قضیه کنار بیای و تقریبا در عرض 3 الی 7 روز یاد گرفتی . البته باید از تمیز بودنت هم تشکر کنم چون اصلا دوست نداشتی که لباسهات یک وقت کثیف بشه .

حالا اتفاقات تابستان امسال ...

93.05.09

سروش و صدف بچه های  خاله من تولد گرفته بودند خونه احمد بابایی که خیلی خوش گذشت .هم برای بزرگتر ها و هم برای شما از اونجایی که امیر حسین (پسر دایی محمود) رو دوست داری در تمام مهمونی کنارش بودی و تمام عکس ها رو هم با امیر حسین گرفتی .

 

93.05.10

رفتیم دریاچه چیتگر که اونجا هم بهمون خیلی خوش گذشت کلی از دیدن دریاچه ذوق کردی و همش تعریف میکردی که چقدر اب زیاده و یا اینکه اینجا استخر بزرگی هست !!!! اینم عکس های اون شب

 

و شما و بابا نوید ...

 

 

93.05.16

عروسی یکی از فامیل های احمد بابایی بود که با خاله پگاه و دایی بهروز و مامانی اینا رفتیم خیلی خوب بود و خوش گذشت شب موقع اومدن تو حیاط سالن با احمد بابایی ازتون عکس گرفتیم ...

 

 

93.05.17

پسر عمه بابا نوید به همراه خانمشون مریم جون و دختر نازشون ساناز اومدن تهران که البته اون شب ما خونه عمو مجتبی اینا دیدیمشون اما شب اومدن خونه ما و شما هم کلی خوشحال بودی اخه ساناز خیلی بامزه و اروم بودو بامزه ترش اینه که هر وقت میگفتی ساناز سلام ... انگشت شصت و سبابه رو بهم میچسبوند و بهت سلام میداد .

اینم ساناز خوشگل

 

 

93.05.21

اون شب مامانی علویه اینا میخواستن بیان خونمون شب نشینی البته احمد بابایی از سرکار میومد . وقتی که احمد بابایی اومد دیدیم برای شما کیک گرفته که روی کیک هم پر از ماهی بود و گفت طنین برای تولد گرفتم و شما هم که دیگه هیچی من رو مجبور کردی که برات شمع و اینا ها هم بیارم تا یه تولد درست و حسابی بشه و کلی هم عکس گرفتیم و خندیدیم .... مرسی احمد بابایی جونم

 

 

93.05.23

من و طنین جونم رفتیم خونه خاله پگاه چون عمو حامد سر کار بود و تا فردا صبح نمیومد رفتیم که خاله پگاه تنها نباشه بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون تا یه هوایی بخوریم که روی پل عابر یک خانم و اقا نمایش عروسکی داشتن وقتی رفتیم و تماشا کردیم بعد ازشون اجازه گرفتیم تا با طنین عکس بندازیم. بعد وقتی که داشتیم از پله برقی میومدیم پایین کفش طنین گیر کرد و کلا کفه کفش در اومد بگذریم که چقددر خاله پگاه شلوغ کرد و همه فکر میکردن که پای طنین اونجا مونده و خلاصه که به مرکز خرید که رسیدیم فقط دنبال کفش فروشی بودیم تا برای شما کفش بخریم تا بتونی راه بری که خداروشکر یک کفش ژله ای بامزه برات خریدم .

تو حیاط خونه خاله یکی دو تا درخت هست که باهاش عکس انداختی و خیلی بامزه شد مثل این ...

و چند تا ژست که برای عکس گرفتن از خودت اختراع کردی...!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:52 بعد از ظهر | يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط مامان ندا

عزیز دلم ... دختر ناز و خوشگلم...

ماه رمضان امسال خیلی گرم و سخت هست و برای همین ما خیلی بیرون از خونه نرفتیم و چون افطار ساعت 8.30 اینها بود فقط در حد شب نشینی خونه مامانی ها میرفتیم ولی از هفته دوم مهمونی ها شروع شد اول مامانی (20 تیر ماه)علویه مامان بزرگ اینها رو با دایی و خاله دعوت کرد ؛ شب خوبی بود جای همه خالی شما هم حسابی با امیر حسین بازی کردی و خوش گذروندی.

روز 22 تیر ماه هم زن عمو زهرا و متین این ها رو به همراه خانواده طاهره عمه و البته باران اینها رو دعوت کردن که اون روز هم خیلی خوب بود و خوش گذشت .خدا رو شکر شما بچه ها هم باهم خیلی کاری نداشتین و به بزرگتر ها هم حسابی خوش گذشت در ضمن او شب بازی فینال جام جهانی هم بود که نمیدونی همه با چه شور و هیجانی نگاه میکردن و بیشترشون هم طرفدار تیم المان بودند که در اخر هم المان تیم برنده جام جهانی شد.

و عکس ها...

 

و اقایون که بعدا جاشون تغییر کرد و رفتند سمت تلویزیون (البته دایی بهروز و شهروز توی عکس نیستند.)

 

و روز 24 تیر ماه مامانی عمه های بابا نوید رو برای افطار دعوت کرده بود که خاله مژده اینا و عمو مجتبی اینا و ما بچه ها همگی بودیم اون شب هم به شما کوچولو ها خیلی خوش گذشت کلی بدو بدو کردید و با تبلت بازی میکردید البته سحر جان زحمت کشید و پیشتون بود تا دعوا نکنید و سندش هم دست سحر هست ولی هنوز من ندارم خندونک تا ثبت کنم اینجا آرام

روز 26 تیر ماه مامانی علویه دوباره مهمون داشت و اینبار عمه های من بودند به همراه خانواده + دختر عمه بزرگم و پسرش که تازه بهمراه خانواده از المان اومدن . خیلی خوب بود ولی چون جمعیت زیادی بودند من و خاله و مهنوش حسابی مشغول بودیم و پذیرایی میکردیم و خیلی وقت نشد که عکس بندازیم اما صحنه های خوبی رو ثبت کردیم ...

طنین و صوفیا در حال نقاشی

و این عکس به همراه داریوش بامزه و دخترهای ناز

 و خاهشا به این عکس ها دقت کنید !!!!:))))

تو این عکس ها هرکدوم یه جور افتادن فقط تو عکس اخر مانیا رو ببینید

 

عسلکم مامان ندا بعد از تقریبا 16 سال یکی از دوستان دوران دبیرستان رو پیدا کردم البته بهتره بگم اون مارو پیدا کرد .من و خاله مهدیه و خاله نرگس با هم دوران دبیرستان رو هم کلاس بودیم بعد خاله نرگس اینا از پیش ما رفتن و دیگه ما ازش خبر نداشتیم تا اینکه خاله نرگس از دفتر تلفن قدیمی شماره ما رو پیدا کرد و دوستیمون باز هم ادامه پیدا کرد.

روز 1 مرداد ماه من خاله نرگس رو به همراه دوتا دختر گلش و خاله مهدیه و بردیا دعوت کردم تا دیداری تازه کنیم. خیلی خوب بود واقعا بعد از مدتها دیداری بود که همگی رو شوکه میکرد هم بزرگتر ها و هم شما وروجک ها رو البته طنین جونم شما از همه کوچکتر بودی و کمی هم اذیتشون میکردی اما در کل روز بسیار خوبی بود . چندتایی هم ازتون عکس انداختم به عنوان یادگاری.

از راست : مطهره خوشگل، بریای عزیز ، مبینا خانم و طنین بلای من:))

بعد از رفتن خاله اینا و جمع و جور کردن خونه اماده شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ برای افطار که اونجا همه دور هم جمع بودیم . خیلی خوش گذشت چند تایی هم عکس اونجا انداختیم که خیلی شبیه عکس هایی هست که من تو بچه گیم انداخته بودم .

این عکس رو من هم دارم با این فرق که سمت راست من هستم و وسط دایی محمود و سمت چپ دایی بهروز (یادش بخیر)

خدا رو شکر امسال ماه رمضان هم به خوبی شروع شد و با یه جشن دیگه به پایان رسید...

روز 7.05 عید فطر مصادف شد با نامزدی نوه عمه من . صبح بعد از بیدار شدن و تلفن کردن به چند جا و تبریک عید گفتن رفتیم خونه بابایی اینا برای تبریک و بعد اماده شدیم برای نامزدی . اول نامزدی طنین خواست بره روی جایگاه عروس که یک قطره شمع چکید روی دستش و کمی سوخت که تا اخر جشن بهانه ای شد برای گریه کردن که خدارو شکر بلاخره یادش رفت و تونستم چندتا عکس ازش بگیرم .

عید همه مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:20 بعد از ظهر | جمعه 3 مرداد 1393 توسط مامان ندا

سلام ...سلام

عزیزم بعد از مدتها (تقریبا یک ماه) قسمت شد که پای وب لاگت بشینم و یه چیز هایی بنویسم خجالت اما اشکال نداره دست پر اومدم حسابی.

خوب باید اول از عروسی خاله پگاه برات بگم که چه کردی با من تعجب قبلش باید توضیح بدم که چون عروسی دایی بهروز من از شما خیلی دور بودم اینبار برنامه ریزی کردم که در تمام مراحل اماده شدن شما پیش خودم باشی تا دلتنگی نکنی اما ... دو سه روزی به عروسی خاله نمونده بود که شما گلاب به روت بیرون روی گرفتی و من بیچاره 24 ساعته باید بغلت میکردم و حتی حاضر نبودی بغل بابا نوید بری نمیدونی من چه کشیدم اون چند روز اخه کلی هم کار باید برای عروسی انجام میدادم و باید خونه خاله رو اماده میکردم تا برای بازدید مشکلی نباشه اما چجوری با یه دختر بیحال و بد اخلاق!!!!

خلاصه هر طور که بود من کارهای مربوط به خودم رو انجام دادم و یکی از معضلات این بود که شما لب به غذا نمیزدی و باید با هزار کلک دو لقمه بهت میدادم ... بگذریم روز عروسی تونستم شما رو بذارم خونه مامانی و بعد از ارایشگاه اومدم دنبالت که خوابیده بودی و مجبور شدم توی ماشین لباست رو عوض کنم (عزیزم خودت تصور کن چه وضعی داشتیم گیج) توی سالن بچه ها رو که دیدی یکم بهتر شدی و مشغول بازی شدی و خلاصه زیاد اذیت نکردی وخدا رو شکر عروسی هم به خوبی برگذار شد.خسته.

این عکس لباسی هست که برات خریدم

 

اینم روز عروسی ازت گرفته شده

روز پایتختی رفتیم خونه مامانی علویه تا حاضر بشیم و با هم بریم که دیگه هیچ مدلی با هام همکاری نکردی منم که هم عصبانی شده بودم هم از اینکه شما مریض شدی کلافه بودم به مامانی اینا گفتم که شما برید من هم سعی میکنم بیام که مامانی اینا ساعت 4 رفتن و من و شما ساعت 6 از خونه در اومدیم و از همه دیرتر رسیدیم که تقریبا تموم شده بود. اینم از پاتختی (فقط من موندم و یک عالمه خسته گی)

این هم طنین بیحال روز پایتختی

خدا رو شکر مریضیت خیلی طولانی نشد البته باید بگم که بردمت دکتر و برات یک ازمایش کلی نوشت که انجام دادیم و خدا رو شکر چیزی نبود و بیشتر جنبه روانی قضیه باعث بروز این بیماری شده بود اخه این مدت خیلی نتونسته بودم که کنارت باشم و فکر میکنم این خیلی شما رو ناراحت کرده بود .

روز 4 تیر ماه یعنی یک هفته بعد از عروسی خاله نامزدی پسر عموی من بود که خیلی خوب بود و خوش گذشت کلی عکس انداختیم و همه فامیل دوباره دور هم جمع شدیم .



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:19 بعد از ظهر | جمعه 3 مرداد 1393 توسط مامان ندا

عزیز دلم ... ناز و خوشگلم...

این روزا واقعا وقت ندارم که حتی سیستم رو روشن کنم چه برسه به اینکه بخوام وب رو به روز کنم واقعا معذرت میخوام . اول اینکه شما بزرگ شدی و تا میخوام بشینم زودتر از من صندلی میز رو گرفتی و مشغول میشی . و بعد هم بخاطر نزدیک شدن به عروسی خاله پگاه نمیرسم که اپ کنم .

این چند وقت که نزدیک به یک ماه میشه خیلی جاها رفتیم و مهمونی ها دادیم که یکی یکی برات میگم.

روز جمعه 26 اردیبهشت ماه عمه اکرم (عمه بابا نوید) به همراه عمه عفت و مامانی و بابایی برای شام دعوت کردیم خونمون که خیلی خوب بود خوش گذشت بعد از شام عمو مجتبی اینا هم اومدن خونمون و با هم عکس دسته جمعی انداختیم. بابا نوید در حین کار کردن لباسشویی افتاده بود روی پاش و خیلی هم درد داشت ولی چون من تمام کارها رو انجام داده بودم نشد که کنسل کنیم .

 

 

 

روز دوشنبه 29 اردیبهشت عمو وحید اینا اومدن دیدین بابا نوید ،اخه چند روزی بود که نمیتونست رانندگی کنه و پاش حسابی ورم کرده بود، که خدا رو شکر اون روز شما و هستی باهم خوب بودین و بازی میکردین اینم مدرکش عزیزم.

اینم ژست های جدید برای عکس گرفتنت هست

 

 

روز شنبه 3 خرداد خونه عمو بهنام یکی از دوستان مشترک ما و عمو مجتبی اینا دعوت بودیم که یه دختر گل و ناز مثل شما داره که اسم قشنگش اِلِنا هست و حدودا 3 ماه از شما بزرگتر هست و با هم خیلی خوب هستید. خیلی خوب با هم کنار میاین و کم دعواتون میشه البته هر دو تایی اروم هستید. اینم عکس های قشنگتون.

 

 

یه روز که خونه احمد بابایی اینا بودیم یکی از عینک های خاله پگاه رو برداشته بودی و هی ژست میگرفتی و تا من دوربین رو میاوردم صاف می ایستادی اونقدر حرصم در اومد که نگو ... ولی بلاخره تونستم ازت چند تایی عکس بگیرم .

 

 

8 خرداد ماه کل وسایل های خاله پگاه رو سوار ماشین کردیم و خودمون هم رفتیم تا همه رو تو خونه جدید خاله جا بدیم البته اصل چیدمان رو قرار بود که روز بعد من و مامانی انجام بدیم البته به همراه شما وروجک .

اینجا پله های خونه مامان عمو حامد بود البته این گلها کار عمو حامد هست که شما هم کنارش نشستی تا ازت عکس بگیرم . اینجا ساعت 2.30 شب هست :)))

روز بعد هم از صبح با مامانی علویه رفتیم خونه خاله و کلی وسایل رو چیدیم سر جاش .

 

 

9 خرداد حنابندان و روز 11 هم عروسی یکی از اقوام من دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت و حسابی طنین خانم هم قر داد و خودش رو برای عروسی خاله پگاه اماده کرد

اینجا هم تو  باغ با بابا نوید مشغول البالو خوردن بودید



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 5:23 بعد از ظهر | يکشنبه 18 خرداد 1393 توسط مامان ندا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ