طنین بلا

طنین،آوای خوش خدا روی زمین!!


سلام سلام

به وبلاگم خوش امدید لطفا نظرات خوبتون رو از من دریغ نکنید مرسی عزیزان منماچ

 

 

و اما مسافرتها...

یک هفته ای بود که به بابا نوید میگفتم یکم برنامه کارهات رو منظم کن تا تابستون تموم نشده یه مسافرتی بریم که بنده خدا بابا نوید هم حسابی کارهاش گره خورده بود . روز شنبه بود که بعد از ظهر بابا نوید اومد خونه و گفت وسایل ها رو جمع کن که فردا میریم شمال ...منم !!!! چجوری ؟؟؟؟ با کی ؟؟؟؟ و البته کجا؟؟؟؟!!! خلاصه ما روز 26 مرداد ماه ظهر به همراه بابایی و مامانی و عمه عفت اینا (عمه بابا نوید ) راهی شمال کشور شدیم و در منطقه ای نزدیک نور مستقر شدیم . کلا اونجا یک شهرک مسکونی بود که در قسمت جنگلی قرار داشت و امکانات تفریحی زیادی هم داشت مثل استخر رو باز ... دوچرخه سواری ... وسایل بازی برای اقایون مثل فوتبال دستی و پینگ پونگ و ... حتی سینما هم...
30 شهريور 1393

طنین این روزها...

سلام ... سلام عزیزم من و بابا نوید هر روز برای داشتن دختری مثل شما خدا رو شکر میکنیم .چون تقریبا از تمام همسن و سالهای خودت باهوشتر و عاقلتر هستی و اینها تعاریف مادرانه نیست بلکه همگی سند و مدرک داره . اول اینکه خیلی منظم و مرتب هستی و بعضی مواقع حتی وسایل های ما رو هم جا به جا میکنی . محاله ممکنه که شما از بیرون بیای و کفشهات رو توی جا کفشی نذاری و سریع میای تو اتاقت تا لباس راحتی بپوشی . و یا اینکه اونقدر تمیزی که من به راحتی سوپ رو برات میریزم و شما در کمال تمیزی میل میکنی . عزیزم خیلی حواست جمعه و وقتی که بهت میگم که طنین این کار بده ،کاملا متوجه میشی و اگر حتی بزرگتری هم اون کار رو انجام بده شما بهش تذکر میدی. البته شیر...
30 شهريور 1393

ماه رمضان امسال...

عزیز دلم ... دختر ناز و خوشگلم... ماه رمضان امسال خیلی گرم و سخت هست و برای همین ما خیلی بیرون از خونه نرفتیم و چون افطار ساعت 8.30 اینها بود فقط در حد شب نشینی خونه مامانی ها میرفتیم ولی از هفته دوم مهمونی ها شروع شد اول مامانی (20 تیر ماه)علویه مامان بزرگ اینها رو با دایی و خاله دعوت کرد ؛ شب خوبی بود جای همه خالی شما هم حسابی با امیر حسین بازی کردی و خوش گذروندی. روز 22 تیر ماه هم زن عمو زهرا و متین این ها رو به همراه خانواده طاهره عمه و البته باران اینها رو دعوت کردن که اون روز هم خیلی خوب بود و خوش گذشت .خدا رو شکر شما بچه ها هم باهم خیلی کاری نداشتین و به بزرگتر ها هم حسابی خوش گذشت در ضمن او شب بازی فینال جام جهانی هم ...
3 مرداد 1393

عروسیه عروسی با فامیلا روبوسی ... :)))

سلام ...سلام عزیزم بعد از مدتها (تقریبا یک ماه) قسمت شد که پای وب لاگت بشینم و یه چیز هایی بنویسم اما اشکال نداره دست پر اومدم حسابی. خوب باید اول از عروسی خاله پگاه برات بگم که چه کردی با من قبلش باید توضیح بدم که چون عروسی دایی بهروز من از شما خیلی دور بودم اینبار برنامه ریزی کردم که در تمام مراحل اماده شدن شما پیش خودم باشی تا دلتنگی نکنی اما ... دو سه روزی به عروسی خاله نمونده بود که شما گلاب به روت بیرون روی گرفتی و من بیچاره 24 ساعته باید بغلت میکردم و حتی حاضر نبودی بغل بابا نوید بری نمیدونی من چه کشیدم اون چند روز اخه کلی هم کار باید برای عروسی انجام میدادم و باید خونه خاله رو اماده میکردم تا برای بازدید مشکلی نب...
3 مرداد 1393

روزهای پر کار...

عزیز دلم ... ناز و خوشگلم... این روزا واقعا وقت ندارم که حتی سیستم رو روشن کنم چه برسه به اینکه بخوام وب رو به روز کنم واقعا معذرت میخوام . اول اینکه شما بزرگ شدی و تا میخوام بشینم زودتر از من صندلی میز رو گرفتی و مشغول میشی . و بعد هم بخاطر نزدیک شدن به عروسی خاله پگاه نمیرسم که اپ کنم . این چند وقت که نزدیک به یک ماه میشه خیلی جاها رفتیم و مهمونی ها دادیم که یکی یکی برات میگم. روز جمعه 26 اردیبهشت ماه عمه اکرم (عمه بابا نوید) به همراه عمه عفت و مامانی و بابایی برای شام دعوت کردیم خونمون که خیلی خوب بود خوش گذشت بعد از شام عمو مجتبی اینا هم اومدن خونمون و با هم عکس دسته جمعی انداختیم. بابا نوید در حین کار کردن لباسشوی...
18 خرداد 1393

بدون عنوان

عسل مامان... اردیبهشت هم داره کم کم تموم میشه . اونقدر کارهات و حرفات با نمک شده که نمیدونم کدوم رو بگم اما همینقدر بدون که حسابی بلبل زبونی میکنی و با هر کسی که دلت بخواد حرف میزنی و دلش رو بدست میاری طوری که هر کسی که میبینه و با هات صحبت میکنه از تعجب شاخ در میاره . تو سن 26 ماهگیت تقریبا 15 تا شعر بلدی که کامل میخونی + یک سری شعرهای کوتاه و البته دو تا قصه ( کدوی قل قله زن و شنگول و منگول ) البته اینها به جز کتابهایی هست که خودت داری و مدام خونده میشه ( توسط بنده و البته که شما) و میتونی تا 12 بدون اشتباه بشماری و... کلی کارهای دیگه میشه گفت خیلی خوب و بهتر از هم سن و سالهای خودت پیش میری. منم برای اینکه از هوش شما نهایت ...
23 ارديبهشت 1393

سالی که نکوست ...

عسلکم ... خدا رو شکر که سال جدید شروع شد و به خوبی هم شورع شد در ادامه متوجه میشی که چرا میگم با خوشی ... امسال از روز اول عید تا اواخر فروردین همش در جشنهای تولد شرکت میکردیم که یکی از یکی بهتر و شادتر بود و البته به شما هم خوش میگذشت ...ولی بذار از زمان سال تحویل برات بگم ... خوشگلک من خونه جدید ما خیلی نزدیک خونه بابایی و مامانی و همچنین احمد بابایی اینا هست و چون من کمی کار داشتم چند باری شما رو گذاشتم خونه بابایی ها تا بکارهام برسم و شما هم خیلی خوب اونجا میموندی ولی روز 29 فروردین قبل از ظهر با هم رفتیم بیرون من کمی خرده خرید داشتم وسر راه برای مامانی اینا هم سمنو گذاشته بودم که بهشون بدیم تا رسیدیم خونه بابایی شما سریع...
9 ارديبهشت 1393

کمی از اوضاع واحوالمان...

دختر گلم ... خانم خوشگلم...عسل مامان... بلاخره کارهای اسباب کشی انجام شد و ما روز 9 اسفند ماه اسباب کشی کردیم و نزدیک مامانی و بابایی و البته احمد بابایی اینا اومدیم . ولی متاسفانه شما اصلا تا مدتها با هخونه دوست نبودی و همینکه از پیچ کوچه مون میپیچیدیم گریه میکردی که نریم اینجا و بریم خونمون البته منم خونه قبلی رو بیشتر دوست داشتم اما موقعیت اینجا خیلی بهتره برای اینده شما مخصوصا. ولی خدا رو شکر زود به اینجا هم عادت کردی و همه چیز خوب و خوش پیش رفت .   بعد از یک هفته که تو منزل جدید مستقر شدیم تولد شما خانم ناز بود که نشد اونطوری که دلم میخواست برات جشن بگیرم اما یه ممهمونی خیلی خوبی شد. تعداد مهمون ها کم بود...
20 فروردين 1393

باز هم تولد

عزیز دلم باور کن سر مامان خیلی شلوغ شده که نمیرسم حتی سیستم رو روشن کنم ،اخه خوشگلم داریم تغییر مکان میدیم و برای همین من مشغول کارهای خودم هستم تا بتونم قبل از تولد شما اسباب کشی کنم تا شاید بتونم برات تولد بگیرم .ولی بدون که مامان و بابا خیلی دوستت دارن. روز 22 بهمن امسال عمه نعیمه ما رو دعوت کرده بود خونشون تا برای امیر حسین یه جشن تولد کوچولو بگیریم ، جای همگی خالی از دست شما ما وروجک ها همه منتظر پایان این مهمونی بودیم از بس که ادیت کردین شما و امیر حسین که انگار مسابقه دو گذاشته بودین و هستی وروجک هم که تازه راه میره همش تو دست و پای شماها بود و خلاصه که همه کلافه شده بودن ولی خدا رو شکر اتفاقی برای کسی پیش نیومد اینم چند تا عک...
29 بهمن 1392

نمایشگاه کودک

عزیزم ... قشنگم... دختر نازنینم نمیدونم چرا چند وقتی هست که اصلا وقت نمیکنم که بیام و وبلاگت رو بروز کنم کار خاصی هم ندارم جز سرو کله زدن با شما که البته خودش کار بسیار سختی هست. ولی سعیم رو میکنم که زود به زود بیام و اپ کنم. تو هفته ای که گذشت تو پارک گفتگو نمایشگاهی برگذار شد که مخصوص کودکان بود و من به همراه خاله پگاه شما رو بردیم اونجا تا هم با بچه ها بازی کنی و هم ما از نمایشگاه دیدن کنیم . شما عاشق گربه هستی و همش دوست داری بهشون غذا بدی و صداشون کنی و از شانس خوبت توی پارک و در مسیر نمیایشگاه حسابی گربه دیدی طوری که بهشون میگفتی برو لالا کن بعد بیا اخه زیاد بودن و خسته شده بودی و یا اینکه پیشی برو به به بخور بیا......
7 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طنین بلا می باشد