طنین طنین ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

طنین بلا

طنین نازم... بوس بوس

      این باکس توی اتاق خودت هست و من عروسکهای دم دستی رو روش گذاشتم که هر وقت خواستی باهاشون بازی کنی ، اما بلاچه امروز تا اومدی تو اتاق همه رو ریختی زمین و خودت رفتی روی اون باکس نشستی!!!    ...
8 دی 1391

اب بازی طنین

قبل از اینکه بریم خونه مامانی اینا شما رفتی حموم و کلی اب بازی کردی چند تا عکس ازت انداختم اما به علت بخار زیاد حمام و کیفیت پایین دوربین ما عکس ها خیلی خوب نیست اما چند تاش رو میزارم به عنوان یادگاری.             ...
8 دی 1391

بابایی اوف شده:(((

سلام به همه من چند روزی حسابی در گیر بودم اول اینکه طنین کمی سرما خورده بود و بعد هم پدر گرامیشون خیلی بدتر از طنین سرما خورد به طوری که 3 روز خوابیده بود البته هنوز هم از خونه بیرون نرفته !!! خدا کنه زودتر خوب بشه .....امین و در این بین طنین بلاچه کاری نبود که نکرده باشه از اینکه یادگرفت که بره روی میز وسط و اینکه یکهو بدون اینکه از پیش زیمنه ای داشته باشه شروع کرد به ( ااااادا  بر وزن و معنی ندا  ) که خیلی هم بامزه میگه و از صبح که چشم باز میکنه مدام عین نواری که گیر کرده باشه میگه ااااادا ... اااادا و بنده هم مدام جواب میدم جانننننننم... بعللللله... بفرررما...و با یه خنده شیرین دوباره صدام میکنه و منتظر میشه تا جواب بدم...
8 دی 1391

دایی و لباس سربازی

عکس زیاد گرفتیم از دایی شهروز ولی نمیشه نمایان کنم برای همه اما دوتا عکس رو میزارم تا یادمون نره این دوران رو. عسلک وقتی بعد 10 روز دایی رو دیدی اول با تعجب به موهاش نگاه کردی و هیچ عکس العملی نداشتی و بعد یهو رفتی جلو و لپ دایی رو بوس کردی که نمیدونی دایی شهروز چقدر خوشحال شد و میگفت تو این مدت دلش بیشتر از همه برای شما تنگ شده عسلکم.   اینجا هم همونطور که ساعت نشون میده جمعه شب هست و ما داریم بر میگردیم خونه و فردا شهروز میره بابل ... خدا به همراه داداشی من         ...
3 دی 1391

سوپرایز شب یلدا....

ما قرار بود که 5شنبه بریم خونه مامانی اینا و من داشتم وسایل های لازم رو جمع میکردم که تلفن خونه زنگ زد.............. کی بود؟؟؟ دایی شهروز ؟!!! چنان جیغی کشیدم که بیچاره بابا نوید از اتاق پرید بیرون تا ببینه چی شده ( اخه من از صبح همش به فکر دایی بودم و کلی هم گریه کردم که امسال اولین سالی هست که شهروز پیشمون نیست و البته باید بگم که چون هر سال میلاد عزیز هم میامد پیشمون امسال جاش خیلی خیلی خالی بود. ... روحش شاد) خلاصه همون شبونه جمع کردیم و رفتیم خونه مامانی اینا و تا 4 .5 صبح داشتیم با هم حرف میزدیم. و جاتون خالی برای شب یلدا همیشه رسم ما این بوده که بعد از شام که معمولا یه شام سبک هست یه سفره پهن میکنیم و هر چیزی که م...
3 دی 1391

هشتمین مروارید نمایان شد.

  عزیزترینم، نازنینم، شیرینترینم و .... امروز صبح که با لبخند زیبات از خواب بیدارم کردی دیدم یه دندون خیلی کوچولو در کنار دندونهای دیگت نمایان شد  این دندون هشتمین دندون کوچولوی شماس تا راحتر غذا بخوری ، دندون جدید پایین سمتراست بیرون اومده . عزیزم خیلی نازتر میشی وقتی که میخندی و هشتا دندون خوشگل نمایان میشه   دوست دارم یه عالمه                                                  هرچی بگم بازم کمه :)))  ...
3 دی 1391

حسودی حسودی......

      وای طنین ..................از دست تو که حسابی ابرومونو بردی دخترک حسود بابا دوست من!!!! امشب رفتیم تا بابا نوید برای اولین بار هستی ( نی نی عمو وحید ) رو ببینه که نمیدونی وقتی بابا نوید هستی رو بغل کرد که البته همه تعجب کرده بودن چون بابا نوید نی نی کوچولو هارو بغل نمیکنه اصلا؟؟؟!!!   اما اینبار خودش خواست فکر کنم خون برادر زاده رنگینتر از بقیه هست:)))  خلاصه که داشتی خودت رو از روی مبل می انداختی تا بری پیش بابا نوید تا بغلت کنه. من اصلا ازت توقع نداشتم دختر نازم اخه اون خیلی کوچولوه و البته فکر نمیکردم که شما اصلا معنی حسودی رو بدونی ؟؟؟؟؟ هنوزم باورم نمیشه!!! تا اخر شب نذاشتی کس...
29 آذر 1391

تقویم تاریخ...

خبر ............................. خبر    5 سال پیش در چنین روزی در ساعت 5 بعد از ظهر روز 3 شنبه ، وصلتی بین دو خانواده در گرفت که باجمله   (( با اجازه بزرگتر ها بععععله) شروع شد. این جمله دو خانواده طباطبایی و بیک آبادی رو با هم فامیل کرد و نقش اولهای این سناریو کسی نبود جزء ( ندا & نوید ) همسر عزیزم ، روزی که با تو آشنا شدم بهترین روز ، و روزی که برای همیشه ما به عقد هم درامدیم زیباترین روز و البته روزی که این فرشته زیبا رو به من هدیه کردی شادترین روز زندیگم بوده و هست .  سالگرد عقدمون مبارک نوید عزیز  ...
27 آذر 1391

هفتمین دندون عسل خانم!

عزیزم اونقدر دختر صبوری هستی که من اصلا متوجه نمیشم تو کی دندونات در میاد وقتی که سر میزنن بیرون متوجه میشم ، این دندون از پایین سمت چپ در اومده و سمت راستی هم در شرف بیرون اومدن هست عسلکم خیلی زود داری دندونات رو در میاری فکر کنم چون شکمو هستی خدا نمیخواد یه وقت سوء هاضمه بگیری جوجه مامان.      ...
27 آذر 1391

برررررررررررررف. و خبرهای خوش

دیروز اولین برف پاییزی باریدن گرفت هر چند که ما بیرون نرفتیم چون هوا خیلی سرد بود باد سردی میامد . ولی برف قشنگی بود که تا یکی دو ساعت پیش هنوز قطع نشده بود  دیروز زن عمو ازاده رو بردن بیمارستان برای به دنیا اوردن هستی خانم و دکتر ها گفته بودن که تا 4 شنبه به دنیا میاد اما امروز بعد از ظهر ساعت 4.30 ، 5 خبردار شدیم که هستی جون عجله داشته برای به دنیا اومدن دکترها هم کمکش کردن و یه نی نی ناز رو به دنیا اوردن البته ما هنوز ندیدیمش ولی شبیه عمو وحیده( به گفته عمو وحید ) تا چه حد موثق هست خدا میدونه. ...
26 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طنین بلا می باشد