طنین طنین ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

طنین بلا

ماه دهم مبارک ... هوراااااااااااااااا

    سلام به همه دوستان اول تشکر از کسانی که به من رای دادند و یا تو فکر رای دادن هستن بعد باید بگم که من یه ماه دیگه بزرگتر شدم و به یک سالگی نزدیکتر ...هوراااااااااااااا دیروز وقت دکتر داشتم و قتی اقای دکتر مهربون منو بغل کرد تا معاینه کنه یکم ترسیدم ولی زود باهاش دوست شدم و بادقت ( مثل همیشه) به حرفاش گوش دادم و حالا نتیجه معاینه    وزن :  10کیلو 200 گرم قد :   74 دور سر 44.8   ...
25 آذر 1391

نای نای دخملی!

بلاچه مامان امروز که من داشتم به کارهای خونه میرسیدم هوس نای نای کرده بود منم گذاشتمش روی مبل روبروی تلوزیون و همون موقع اهنگ بوم بوم افشین رو پخش میکرد و طنین هم گاهی میرقصید و گاهی هم دست دسی میکرد . عسل من کی راه میری تا باهم حرکات موزون انجام بدیم بیصبرانه منتظر اون روز هستم گل گلکم. عکس العملهای جالبی نسبت به اهنگ ها داری امیدوارم نوازنده یکی از سازها باشی عسلک مامان   ...
25 آذر 1391

فضولی نی نی بلاچه!

دیگه داری حسابی فضول میشی ، با همه چیز کار داری چند شب پیش که داشتم وسایل شام رو اماده میکردم ظرف ترشی رو روی اپن گذاشتم و برای اوردن کاسه یک لحظه چرخیدم نمیدونم چطوری با دست ظرف رو برگردوندی وسط آشپزخونه و البته روی فرش نمیدونی چقدر عصبانی شدم ولی کاری بود که شده بود و فقط من مونده بودم که چطوری از بوی بد ترشی که توی خونه پخش شده بود خلاص بشم. به همه چیز کار داری از سی دی گرفته تا چاه و البته کشوها هم مستثنی نیستند. وقتی من دارم وبلاگت رو به روز میکنم شما هم مشغول خالی کردن کشوها هستی البته هر کدوم رو که بتونی فکر کنم باید کم کم دستگیره هارو باز کنم تا همه جا رو به هم نریختی و کار زیاد نکردی برای من.   ...
25 آذر 1391

بدو بدو آش داریم آششششششششششش!

سلام به همه دوستان ، من چند وقتی نبودم ونتونستم وبلاگ رو به روز کنم اما برگشتم و البته با قدرت  دیروز جای همگی خالی ما و عده ای از فامیل دور هم چمع شدیم تا آش پشت پای دایی شهروز رو بپزیم و البته بخوریم ...  وای که چه آشی بود خوشمزه و عالی .... جای همگی خالی  چند تا عکس از دیروز براتون میزارم اما اگه هوس آش رشته کردین حتما برای خودتون درست کنین که تو دلتون نمونه یه وقت بخدا راضی نیستم   به همراه آش لوبیا پلو با ترشی و همچنین کوکو سبزی هم سرو شد    این هم چند تا عکس با باران خانمی و طنین نگران:)))   نمیدونم باران چیداره نگاه میکنه و نقشه میکشه!!! ...
24 آذر 1391

بای بای دایی جون:((

  عزیزم مامانی امشب خیلی دلش گرفته اخه دایی شهروز 1 شنبه یعنی 2 روز دیگه میره خدمت سربازی تو شهر بابل. میدونی عزیزم دایی شهروز پیش من بزرگ شده و مثل بچه خودم میمونه و خدا میدونه که چقدر دوسش دارم و همیشه میخوام که خدا خودش حفظش کنه شما هم براش دعا کن که این چند ماه به خوبی بگذره و شهروز بیاد پیش ما ، فردا میریم خونه مامانی تا پس فردا ساعت 6 با دایی خدا حافظی کنیم و  آب بریزیم پشت سرش( این یه رسم قدیمه که مسافر زود و سالم برگرده)   اینم عکس دایی با کلاه سربازی  البته فکر کنم کلاهش سبز باشه اما اینجا ابیه   ...
18 آذر 1391

طنین و دوستان

این عکس رو 8 شهریور ماه سال 91 انداختیم با فرناز اون موقع هر دوتایی کوچولو بودین.   و این عکس رو 28 مهر ماه سال 91 انداختیم، ببین چه بزرگ شدین ماشاالله و از اونجایی که شیطون هم شدین نشد یه عکس خوب بندازیم.   این هم یه عکس نانازی با دختر خاله بهناز (النا خانم مهربون)    ...
18 آذر 1391

بلاچه مامان!!!!

  امروز میخوام راجع به دختر بلاچه بنویسم که چقدر شیطون شده و وروجک رو نمیشه تنها گذاشت حتی برای قضای حاجت!!!!  از دیروز اومدیم خونه مامانی ها  که شما رو حتی یه لحظه زمین نذاشتن نه اینکه فکر کنی شیطونی ها نه عزیزم چون دوست ت دارن حسابی. من جایی کار داشتم و وقتی اومدم دیدم خاله و مامانی و دایی بهروز حسابی خسته  هم کمی عصبانی که چرا من اونقدر دیر اومدم  خوب کارم خیلی طول کشید والبته چون اعلام کرده بودن که هوای تهران خیلی آلوده هست من شما رو باخودم نبردم وگرنه من بدون عسلکم جایی نمیرم که  خلاصه که اومدم دیدم تمام خونه مامانی منو به هم زدی از رو میز گرفته تا توی اشپزخونه و همه میدونن که مامانی چقدر تمیزه حسابی...
13 آذر 1391

عزیزم در محرم...

سلام به همه دوستان امیدوارم که تمام دعاهای شما توی این چند روز قبول باشه.... امین من و خانواده ام توی این روزها رفته بودیم محله ی قدیمی به نام جوادیه که هم بابا و مامان مامان ندا و هم خودش توی اون محله به دنیا اومدن و بزرگ شدن و چون مامان بزرگ مامان ندا هنوز اونجا زندگی میکنه و کمی هم حال ندار بود ( که الهی زودتر خوب بشه چون با من خیلی بازی کرد ) ما  برای عیادت و هم به یاد قدیم ها ( اون موقعها مامان ندا هنوز عروس نشده بود ) رفتیم اونجا. جای همگی خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت همه دور هم بودیم و ....  ... میدونم هنوز برای این حرفا خیلی نی نی هستم اما بزرگتر ها همیشه حسرت اون روزهاشون رو دارن     &nbs...
9 آذر 1391

کار های جدید طنین خانم!!

عزیز دلم ... دختر نازم... خانم بلاچه...  نمیدونی چه کارهایی میکنی جدیدا. اول اینکه تقریبا داری خودت کار جارو برقی رو توی خونه انجام میدی و هرچیزی که میبینی چه قابل خوردن باشه چه نه یک راست میذاری توی دهنت و با چنان ملچ و ملوچی میخوری که دهن بیننده اب میوفته بطور مثال دیروز صبح تا من برات صبحانه امائه کنم داشتی برگ گلدون بیچاره رو میجویدی انگار که بهترین غذا تو دهنت بود اتیش پاره ی من. یکی دیگه از کارهات اینه که میای تو اشپزخونه و دستگیره فر رو میگیری و خودت رو شل میکنی و ازش اویزون میشی و یا اینکه سرت رو به عقب میاری و به من نگاه میکنی و منه بیچاره هری دلم میریزه و برخلافه میلم توی اشپزخونه فرش انداختم که خدایی نکرده یه وق...
9 آذر 1391

تولد تولد.... هورااااااا

سلام ... سلام  جای همگی خالی 18 ابان خانواده گی به تولد باران خانمی دعوت شدیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت هر چند که من خیلی دختر خوبی نبود اما سعی کردم که باشم البته اذیت نمیکردم فقط از صدای اهنگ و در کمال تعجب بادکنک میترسیدم (خوب اخه من نی نی هستم هنوز این چیزا رو ندیدم که؟؟؟؟؟ ) اگه مامانی نبود حتما مامان ندا کلی خسته میشد از بس که مثل کوالا بهش چسبیده بودم ، ولی واقعا خوب بود یه دورهمی که خیلی بهمون مزه داد. پایین چند تا عکس از اون شب خوب براتون میزارم. من حاضرم اونوقت اونها فقط میگن که حاضریم. بابا دیر شد تولد!!!!    اینم چند تا عکس که با آرمان خان (نوه عمو مهدی) گرفتم.   &nbs...
8 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طنین بلا می باشد